
می خواستم حذفش کنم بازم نتونستم، باید خاطره هاشو و آدمای تو خاطره هاشو فراموش کنم
سخته ولی چاره ای نیست،
اولين پستم اين بود **من گشنمه** اينو نوشتم و رفتم. چند روز بعد كه اتفاقي و از روي كنجكاوي چك كردم ديدم چندتا نظر بود دوستاني كه لطف كرده بودن و خونده بودن. اين بود كه وادارم كرد بنويسم، از چي؟ حالا هر چي مي تونست باشه. بار ها و بارها فكر حذف اين وبلاگ اومد تو اين سلول هاي خاكستري و برگشت. هر دفعه با پيشته و چِخِه . . . اين فكرو پروندم از تو سرم. امروز 14/4/1387 دارم اعتراف مي كنم كه واقعا دوسش دارم، دل كندن ازش واسم سخته، شايد باور نكنين كه دل كندن از چيزي كه بارها و بارها مدفن رازهاي بود كه نمي خواستم كسي بدونه مث زندگي بدون خاطرست. من خوب بودم يادگار همه ي خوبي ها و بدي هاي بود كه مي ديدم، يا مي نوشتم و يا وقتي كه قلمم از نوشتنشون عاجز بود با يه شعر موندگارش مي كردم. آخه اخلاقم اينه كه گذشته رو تو حافظه م نذارم و بگم گذشته ديگه گذشته.
تکیه به شونه هام نكن من از
خودت خسته ترم...
مـا که بـه هم نمی رسیم , بسه
دیگه بـذار
بـرم..
کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم؟...
حیف تو نیست,
کنج قفس چادر غم سرت کنم؟...
مـن نـه قلنـدر شبـم , نـه قهـرمـان قصـه هـا...
نـه برده ی حلقه به گوش ,
نه ناجی
فرشته ها...
تـو ایـن دو روز زنـدگـی , شبیـه مـن فـراوونـه...
یه لحظه چشمات و ببند گذشتن از من آسونه...
من عاشقم همین و
بس , غصه نداره بی کسی...
قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم
هيجان رو دوست دارم و احساس مي كنم كه خيلي خوشبختم، دلمم واسه دوستايي تنگ شده كه تو تنهايي تنهام نزاشتن. دلم واسه يه دوست خيلي خيلي خيلي تنگ شده كسي كه اينجا نيست كه ببينه، كسي كه هميشه بوده تو نوشته هام، دوستي كه قول داده بود بياد اينجا، پيشم ولي خيلي وقته كه نيومده. بهش بگيد كه خاطرش عزيزه اينجا . . .

آخرش نوشت:
1. دوست تو كسي است كه از همه چيز تو با خبر است و با اين حال دوستت مي دارد.
2. عشق مثل سرخك است، هر چه دير تر سراغ آدم بيايد بدتر است.
به شیطان گفتم : لعنت بر شیطان !
لبخندزد...
پرسیدم چرا می خندی؟
پاسخ داد : از حماقت تو خنده ام می گیرد!
پرسیدم مگر چه کرده ام؟
گفت : مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام.
با تعجب پرسیدم : پس چرا به زمین می خورم؟!
گفت : نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است. تو را زمین می زند.
پرسیدم : پس تو چه کاره ای؟
پاسخ داد
: هر وقت سواری آموختی برای رم دادن اسب تو خواهم آمد
لئوبوسكاليا


